این چه حرفیست که درعالم بالاست بهشت
هرکجا وقت، خوش افتاد همانجاست بهشت
دوزخ از تیرگی بخت درون تو بود
گر درون تیره نباشد همه دنیاست بهشت
من از ستاره سوختم....
"فروغ فرخزاد"
لذتی که در فراق هست در وصال نیست!
در فراق شوق وصال هست و در وصال بیم فراق
عشق بی قیدو شرط،بدون پذیرفتن تفاوتها وجود خارجی پیدا نمیکند.
"جان گري"
دلت اينجا دلت آنجاست ميدانم
دلت با ما ولی تنهاست ميدانم
دلت آزرده از طوفان پاييزيست
دلت آشفته چون درياست ميدانم
دلت يک شام باران خورده را ماند
دلت غمگين ولی تنهاست ميدانم
دلت داغ شقايق را به دل دارد
دلت سوزان دلت صحراست ميدانم
دلت داستان يک فصل طولانيست
دلت صبح شب يلداست ميدانم
دلت آکنده از عطر عبادتهاست
دلت سجاده معناست ميدانم
دلت ميراث دار رنج و محنتهاست
دلت دردی کش ميناست ميدانم
دلت دولت سرای عشق و الفتهاست
دلت عاشق دلت شيداست ميدانم
دل پاکت دل گسترده و بازت
برابر با همه دنياست ميدانم
یکبار دیگر بگذار بی ادعا اقرار کنم که دلم برایت تنگ می شود
وقتی دوری از من، به آرزوهاي خفته ام مي انديشم
به فرسنگ ها فاصله بين من و تو،به آينده و امروز ...
باز كن پنجره را...
خواهي ديد كه پرنده آسمان باراني را مي فهمد!
هرکجا محرم شدی
دست از خیانت بردار
ای بسا محرم
که با یک نقطه، مجرم می شود.
كاش چون پاييز خاموش و ملال انگيز بودم
برگ هاي آرزوهايم ، يكايك زرد مي شد
آفتاب ديدگانم ، سرد مي شد
آسمان سينه ام ، پردرد مي شد
ناگهان توفان اندوهي به جانم چنگ مي زد
اشك هايم ، همچو باران
دامنم را رنگ مي زد
وه ... چه زيبا بود، اگر پاييز بودم
وحشي و پرشور و رنگ آميز بودم
شاعري در چشم من مي خواند ... شعري آسماني
در كنارم قلب عاشق شعله مي زد
در شرار آتش دردي نهاني
نغمه من ...
همچو آواي نسيم پرشكسته
عطر غم مي ريخت بر دلهاي خسته
پيش رويم :
چهره تلخ زمستان جواني
پشت سر :
آشوب تابستان عشقي ناگهاني
سينه ام :
منزلگه اندوه و درد و بدگماني
كاش چون پاييز بودم ...
فروغ فرخزاد
نمیدانم پس از مرگم چه خواهد شد
نمیخواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت
ولی بسیار مشتاقم
که از خاک گلویم سوتکی سازد،
گلویم سوتکی باشد،بدست کودکی گستاخ و بازیگوش
و او یکریز و پی در پی
دم گرم و چموش خویش را بر گلویم سخت بفشارد
و خواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد،
بدین سان بشکند در من،
سکوت مرگبارم را.........
دکتر علی شریعتی